دسته
لينك هاي دسترسي سريع
مطالب من در ثبت مطالب روزانه
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 1113298
تعداد نوشته ها : 1368
تعداد نظرات : 348
Rss
طراح قالب
مهدي يوسفي

پس از اینکه هارون الرشید، برمکى ها را برانداخت ، قدغن کرد که کسى نام برمکى ها را ببرد، و از فضیلت آنها سخن بگوید، و این موضوع در سراسر کشور رعایت مى شد، تا اینکه بوى گفتند:
پیرمردى هر شب در کاخهاى خراب شده برمکیان مى نشیند و به مدح و تمجید آنها مى پردازد و ورد و ذکرش ، ذکر فضائل براى برمکیان است .
هارون در خشم شد و دستور احضار او را داد، وقتى که پیرمرد نزد هارون آمد، آثار خشم را از سیماى هارون مشاهده کرد.
گفت : پیش از آنکه بر من آسیب برسانى به من مهلت بده که علت مدیحه سرائیم از برمکیان را معروض دارم .
هارون اجازه داد. پیرمرد گفت :
نام من ((منذر)) پسر مغیره شعبى است ، پدران من از بزرگان شام بوده اند، از حوادث روزگار، مستمند و بیچاره شدم ، از روى اضطرار و ناچارى با اهل و عیالم به بغداد آمدم ، آنها را در مسجد گذاشتم و خودم از مسجد بیرون آمده و در جستجوى کسى بودم تا مرا پناه دهد.
در این لحظه دیدم ، عده اى از بزرگان با لباسهاى فاخر بجائى مى روند، از پشت سر آنها راه افتادم ، ناگاه آنها نزدیک درب بسیار باشکوه رسیدند و از آنجا وارد خانه اى شدند، من به طفیل آن جماعت وارد آن خانه شدم مجلس بسیار اشرافى بود، در گوشه مجلس نشستم و از بغل دستى خود پرسیدم این منزل کیست ؟
جواب داد این منزل فضل بن یحیى برمکى است که به عنوان مجلس عقد برپا شده است .
پس از فراغ از عقد، طبقهاى طلا آوردند و نزد هر نفر یک طبق گذاردند، یک طبق طلا نیز به من دادند.
سپس اسناد و قباله هاى باغها و مزرعه هائى نثار کردند که هر کسى به هر اندازه از آنها بردارد، به همان اندازه صاحب باغها و مزرعه ها خواهد شد، در این میان سه قباله به دست من افتاد.
من طبق طلا را با آن قباله ها برداشتم و خواستم که از منزل خارج گردم ، غلام فضل دستم را گرفت و به حضور فضل برد.
فضل به من رو کرد و گفت :
من ترا در مجلس ، غریب دیدم خواستم حالت را بپرسم .
من داستان خود را گفتم ، حتى سکونت اهل و عیالم در گوشه مسجد را نیز تذکر دادم .
گفت : ناراحت مباش ، آنچه را بخواهى به تو خواهیم داد، آن شب مرا نگهداشتند و لباس فاخر به تنم کردند، فرداى آن شب ، غلام فضل مرا به خانه باشکوه و دلگشائى برد، اهل و عیال خودم را در آنجا دیدم بسیار مسرور شدم .
از اینرو همواره ملازم برمکیان هستم و مدح آنها را مى گویم .
هارون از شنیدن این جریان خوشش آمد، و پیرمرد را آزاد ساخت .
(73)


دسته ها : داستان باستان
سه شنبه بیست و دوم 11 1387
X